تبلیغات
ناقلاها - ._119_.به ظاهرش توجه نکنید، باطنش پسره
ناقلاها
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زهره مقدمی
نویسندگان

چند صباحی پیش در گوشه ی دنج و مبارکی از اتاق عزلت گزیده بودیم و صبح تا شب و شب تا صبح سرمان تو کتاب و دفتر و جزوه های رنگارنگ بود و در پرتو بی فروغِ مهتابیِ رنگ پریده یِ چسبیده به سقف دود چراغ می خوردیم، می خواستیم هر طور شده تیر آخر را بزنیم و آینده ای بسازیم که گذشته مان جلویش زار بزند و بگوید غلط کردم، جان که دادم در هوای او غلط کردم، غلط... پوزش می طلبم از محضر خوانندگان عزیز، خط رو خط شد! داشتم خدمتتان می گفتم می خواستیم هر طور شده فعل خواستن را این دم آخری صرف کنیم و چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد و من نه آنم که زبونی و از این صوبتا... طبیعی ست که کنکوری باشی و ذهنت به جای انبار فرمول و نکته و تست مبدل گردد به کلکسیونی از شعر و جمله و ضرب المثل های انگیزشی و الهام بخش! بگذریم، در همان دوران که شب و روزمان قاطی شده بود گاهی پیش می آمد که وسط سروکله زدن با انتگرال یا مرور آثار ارزشمندِ سنایی خدابیامرز، یکهو صدای گریه ی مستر رشته ی افکار و تمرکزمان را جرواجر می کرد می رفتیم اتاق بغلی می دیدم حضرتشان تخت آرمیده اند و نه اشکی و نه هیچی! یه کم بعد ترش صدای خنده ی آمیخته با جیغ شیطنت آمیزشان به گوش می رسید، از لای در سرک می کشیدیم می دیدیم نه خنده ای و نه هیچی! یک روز هم در خانه تنها بودم بعد از ظهر بساطم را وسط هال چیده بودم و سرم گرم بود که دوباره این صداها تکرار شد و یا اکثر امامزاده ها گویان صلوات می فرستادم و همزمان با چرخاندن سَر حول محوری خاص، فوت می کردم:| بعد برای اینکه بیشتر نترسم سعی در توجیه این صداها داشتم و چون ماه رمضان بود می گفتم از ضعف، توهم زده ای دختر جان! 

خلاصه که گذشت تا مدتی پیش از جانب خانواده متوجه شدم گویا ساکنان واحد روبرویی (واحد هفتم) هم یک عدد مستر دارند! یکم بعدش کشف کردیم که نه تنها واحد هفت بلکه واحد یک، واحد چهار و واحد ده هم مستر دارند! یعنی از ده واحد موجود در ساختمان ، پنج واحد دارای مستر هستند که بزرگترینشان گویا همین مستر 20ماهه ی خودمان ست! 

تازگیا مستر واحد هفتم دست و پا درآورده است، هر وقت مستر ما قهر می کند و جیغ می زند مستر واحد هفتم دریافتش می کند می آید خودش را می چسباند به در خانه شان و از داخل خانه در می زند، از این طرف مستر ما هم پیشانیش را به در می چسباند و دست هایش را محکم می کوبد به در، گویی در زندان انفرادی گیرش انداخته اند، بعد هر دو با زبان مستری از پشت درهای دو خانه با هم چاق سلامتی می کنند تا اینکه یکیشان خسته شود و دست بردارد و ساختمان از دست این دو مستر آرام بگیرد...

امروز جزوه به دست نشسته بودم همان گوشه ی عزلتِ چند صباح پیشم و باز سعی در صرف فعل خواستن داشتم که والده ی محترمه ی مکرمه وارد شد و فرمود ای فرزند، چه راحت و آسوده پا روی پا انداخته ای، حال آنکه ساکنین واحد نهم گند زده اند به راه پله، برخیز، این سطل و این هم تِی برو ببینم چه می کنی کوزتِ مادر :| بعد که قیافه ی پوکر فیس کوزتش را مشاهده کرد  فرمود، حتی فکرش را هم نکن تا جمعه منتظر بمانم که راه پله نظافت شود یکهو دیدی مهمان آمد، رفتم طبقه بالا دیدم کسی خانه شان نیست اینبار را تو تمیز کن دفعه ی بعد گزارش این همسایه های عزیز تر از جان را به مدیر می دهیم... کوزت هم یکی از بافت هایِ دم دستی اش را پوشید و یک شال انداخت روی سرش، نگاهی به شلوار سمبادیِ گل گلی اش انداخت و گفت این وقت روز که اهالی ساختمان خوابند، کار من هم که زیاد طول نمی کشد... در را گشود راه پله را که تمیز کرد دید راهرو هم دست کمی از راه پله ندارد رفت که آن قسمت را هم تمیز کند که مستر آمد شروع کرد به صحبت و خنده و جیغِ ریز و نظارت بر کارِ خواهرش، چشمتان روز بد نبیند یکهو در واحد هفتم باز شد و خانم همسایه بچه به بغل جلوی در ظاهر شد! 

آقایون لحظه ای چشم در چشم هم شدند و مستر واحد هفتم گویی به وصال رسیده باشد تقلا می کرد در بغل مادر به پرواز در بیاید و خود را به مستر واحد هشتم برساند ولی از آن جایی که مسترِ فرفری مویِ واحد هشتم بسیار سرتق و تُخس تشریف دارند محل نمی گذاشتند که هیچ، حتی در شانِ خودشان نمی دیدند که به آن طفل معصوم نگاهی بیندازند، از آن طرف کوزتِ بدبخت هی بخاطر شلوار سمبادی گل منگلیش خجالت می کشید، خانم همسایه واحد هفتمی می گفت پسرم وقتی صدای مستر تونو شنید گریه کرد که بیاد و ببینتش حالا مسترتونم اصلا بهش نگاه نمی کنه بعد که یکم دقیق تر به مستر فرفری مویِ ما و بلوز و شلوار صورتی و موهای دم اسبی اش و گل سر هایش دقت کرد با تعجب گفت من فکر می کردم پسره! نگو دختره:|

کوزت هم فرمود خب پسره، شما به فِیس و لباس دخترونه و موهای بلند و صدای نازکش کاری نداشته باشین اصل باطنشه که پسره :|

خانم همسایه هم مانده بود دم خروس را باور کند یا قسم حضرت عباس را... 

._119_.به ظاهرش توجه نکنید، باطنش پسره



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
زهره مقدمی
یکشنبه 25 مرداد 1394
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی